قلبِ زائر
باشد که راهت گشوده شود، چون رشتهای مقدس،
زیر آسمانهایی که ستارگان در آن گستردهاند،
با گامهایی که بر زمینی ناآشنا مینهند،
و گوشهایی همنوا با هر صدای نرم و ظریف.
بگذار شگفتی در آغوش لطیفِ صبح شکوفا شود،
و امر قدسی را در هر زمان و هر مکان بیابی؛
از قلهٔ کوه تا ندای آبیِ ژرفای دریا،
آرامشی پنهان که بر همه چیز نظارهگر است.
تو نه با نقشه، که با نور درونت هدایت میشوی،
در روزهای آفتابی و رازهای شب،
هر غریبهای که ملاقات میکنی، درسیست برای شناخت،
هر چشمانداز تازه، بذری از خرد که کاشته میشود.
راههای فرعی را در آغوش بگیر، از روحِ راکد بپرهیز،
بگذار شگفتی قطبنمای تو شود و تو را کامل کند،
روحِ بیقرارِ مشتاقِ رهایی را،
سفری مقدس، رها و آنگونه که باید باشد.
باشد که سفرهای گذشته، قلبِ لطیفت را شکل داده باشند،
و افقهای تازه نقش حیاتی خود را ایفا کنند،
تا تو را به خانه بازگردانند؛ تازهنفس و حقیقتاً دیدهشده،
مسافری مبارک، با روحی که همیشه سبز میماند.
با آرامش پیش برو، و شجاعت را راهنمای خود کن،
با دلی گشوده، آنجا که معجزهها خانه دارند.